جدایی سلسله از دلفان، فیلمی به کارگردانی وکیل‌الدوله‌ها/دعوا بر سر هیچ

علی گودرزیان/سیمره: خیلی خوب است آدم هر وقت می‌خواهد دست به قلم ببرد، بگوید:«آهای جماعت! درد من این است وبس» منتهی هر دردی یک ریشه‌ای دارد، مخصوصن این دردهای اجتماعی که آدم وقتی ریشه‌یابی می‌کند به کوچه‌های هفت‌پیچ، چه عرض کنیم، هزار پیچ می‌رسد، برای همین است که مجبور می‌شود همیشه براصل مطلب خود یک پیش‌گفتاری یا به قول «لک‌زبان»ها  یک «وَرنویسی»  داشته باشد، از بس که دردهای اجتماعی به نوعی تکرار تاریخی دارند، گاهی این وَرنویس‌ها می‌تواند یک گریز تاریخی باشد، پس اجازه بدهید قبل از این‌که به اصل مطلب بپردازم یادی از مرحوم دهخدا بکنم، اصلا بگذارید موضوع را در چند بند مطرح کنم.

بند اول: مرحوم دهخدا مردی بود که یک عمر برای  مشروطه و مشروطه‌خواهی مبارزه کرد، فریاد زد و «چرند وپرند» نوشت، آخرش به انتقاد از مشروطه پرداخت، نه این که از خودِ «مشروطه‌خواهی» بدش بیاید، بلکه از «مشروطه‌خواهان» حالش به‌هم خورد. اوج این عصبانیت آن‌جا گُل می‌کند که قصه‌ی ازدواج منفعت طلبانه‌ی بابایش با ننه‌اش را به میان می‌کشد. داستان از این قرار بود که: باباش وکیل ننه‌ی یتیمش بود که مال و ثروتی از پدرش به ارث برده بود و از قضا ننه‌اش هم نامزد داشته بود ولی وکیل بی‌انصاف از وکالتش سوء استفاده کرده و ننه‌اش را بدون خبر به عقد خود در آورده بود! و ننه‌اش مجبور شده بود که یک عمر آزگار با کسی زندگی کند که به طمع مال و ثروتش او را غصب کرده و از نامزدش جدا کرده بود. دهخدا با شنیدن قصه‌ی ننه‌اش هیچ خاطره‌ی خوشی از وکیل نداشت و به مردم هشدار می‌داد که: « آی مردم! شما خیری از وکیل و وکالت» نمی‌بینید!  او که پا به پای مرحوم «جهانگیرخان صوراسرافیل» برای مشروطه و مشروطه‌خواهان قلم می‌زد. به خاطر وکلای بی‌تعهد که با «گردن کلفتی و داشتن مال و منال وکالسکه» رأی مردم را می‌قاپیدند و روی صندلی‌های هیئت رئیسه «پهنای شکم مفاخر‌الدوله‌ها … پر می‌کرد» به شدت از مشروطه‌خواهی عصبانی بود. سر آخر دهخدا با آن همه شور و نشاط«به مشروطه‌ی توخالی»رسید! حدود هشتاد سال از آن زمان گذشته است؛ هنوز ما بر پاشنه‌ی همان در، می‌چرخیم که زمانه‌ی دهخدا بر آن می‌چرخید!

دوم: من از شما می‌پرسم: چه کسی مخالف واگذار کردن کار مردم به خود مردم است؟ چه کسی مخالف است که از طریق شوراهای شهر و روستا، مسئولیت اداره‌ی شهر و روستا را به مردم واگذار کنیم؟ از طریق انتخاب وکلای درست و با انصاف و آگاه و پاک‌اندیش بر نمایندگان دولت در استان‌ها و کل کشور نظارت داشته باشیم؟ تا بفهمیم دولت-که سرش توی خزانه‌ی ملت است- این پول‌ها را چه جوری؟ در چه راهی؟ برای چه منظوری؟ با چه مکانیسمی؟ به چه شاغول عدالتی؟ بین همه‌ی مردم ایران هزینه می‌کند؟ فکر نمی‌کنم کسی با این خواسته‌های روشن و به‌حق مخالف باشد! اما این حرف‌ها فقط حرف‌اند، ببخشید کشک‌اند، ظاهر قشنگ و خوب و زیبایی دارند و بس!

جامعه‌ی آزاد، انتخابات آزاد، سرنوشت هم هرچی باشد نوش جان! ضمن این که «دست خدا هم با جماعت است»، اما این یک آرزو بیش‌تر نیست، ما حالا حالاها با این «مدینه‌ی فاضله» فاصله داریم، حالا حالاها انگار قَدمان به این چیزها نمی‌رسد، صغیریم، سرپرست می‌خواهیم، خیر و صلاح خودمان را خوب تشخیص نمی‌دهیم، بچه‌ایم دستِ چپ و راست خودمان را نمی‌شناسیم، کسی باید به جایمان تصمیم بگیرد.

اگر قرار بود مردم‌سالار باشیم، به دموکراسی برسیم، باید طور دیگری به ما نگاه می‌شد! دموکراسی زمینه می‌خواهد، به قول مهندسین زیرساخت می‌خواهد، هرکاری حساب و کتابی دارد، جامعه‌ای که هنوز متشکل نشده، جامعه‌ای که تشکل‌ها و احزاب در آن مثل حروف والی نوشته می‌شوند و خوانده نمی‌شود، جامعه‌ی توده‌وار و کانالیزه نشده، هرگز به دموکراسی نخواهد رسید، هیچ نسبتی با انتخابات نخواهد داشت، حالا این انتخابات می‌خواهد انتخابات شورای شهر و روستا باشد یا انتخابات مجلس و یا انتخابات ریاست جمهوری و …. خدا رحمت کند، مرحوم دهخدا می‌گفت: «مشروطه بدون وکیل معنا ندارد.» گل به قبرش ببارد! انتخابات هم بدون «حزب و تشکل‌های مدنی» در یک جامعه توده‌وار و غیرکانالیزه جز یک بازی مسخره و شرم‌آور و ویرانگر چیزی دیگری نمی‌تواند باشد. به قول دهخدا معنا ندارد. از این زاویه است که ما باور داریم، تا زمینه‌ی تشکیل احزاب قدرتمند درجامعه فراهم نشود، تامردم متشکل و کانالیزه نشوند، تا مردم ندانند به چه گروهی و برای چه رأی می‌دهند و به این نکته پی‌نبرند که به کسانی که حقشان را می‌خورند، می‌توانند با رأی خود شلیک کنند! انتخابات نتیجه بخش نیست و در چنین جامعه‌ای هر انتخاباتی که برگزار می‌شود نه تنها رونقی به کار‌ و بارمردم نخواهد داد بلکه در حوزه‌ی تصمیم‌گیری«شلم شوربایی» دیدنی، شنیدنی و گریستنی به پا خواهد کرد، کافیست به جنگ و دعوای شورای شهر و شهردار، مجلس و ریاست جمهوری و… برسر هیچ نگاه کنید!

سوم: این روزها بر سر الحاق شهرستان الشتر به حوزه‌ی انتخابیه‌ی خرم‌آباد، بین نمایندگان خرم‌آباد شکرآب شده است، این جنگ و دعواها به مناسبت آخرین سال نمایندگی همان‌گونه که انتظار می‌رود، رنگ و بوی تبلیغاتی گرفته و علنی و به صحنه‌ی رسانه‌ها کشیده شده است.

رسانه‌ها هر کدام از دیدگاهی به این مسئله نگریسته‌اند و برصور خود دمیده‌اند. در این باره نکاتی یادآوری می‌شود:

الف: باید از خود بپرسیم که در شرایط کنونی، با این «وکیل الدوله»‌ها، اساساً داشتن یا نداشتن وکیل‌الدوله، چه نقشی می‌تواند در توسعه یا عقب‌ماندگی یک شهر یا شهرستان داشته باشد؟ شهرهایی که در لرستان یا استان‌های غرب کشور دارای نماینده یا نمایندگان مستقلی هستند چه گلی به سرشان زده شده است و شهر بی‌وکیل‌الدوله‌ی الشتر از آن محروم مانده است؟ مگر همین چندروز پیش یکی از رسانه‌های بومی مطرح ننمود که: یک ریال بودجه توسط چانه‌زنی نمایندگان جذب نشده است؟ مگر مردم از یاد برده‌اند که همه‌ی نمایندگان استان از کاندیداتوری احمدی‌نژاد اعلام حمایت کردند؟ و یا از یاد نبرده‌اند که در سفرهای جناب دکتر به لرستان، یار و یاور او بودند و در رکابش برای مردم شعر می‌سرودند و او را به عنوان منجی حل مشکلات مردم، به خود مردم معرفی می‌کردند؟ اما حالا همین مدیحه‌سرایان وقتی می‌بینند بازار جناب دکتر کمی کساد شده است بر کوس انتقاد زده و زمین و زمان را به باد انتقاد گرفته‌اند؛ همین نمایندگان که تک تک مدیران استان را خودشان نصب کرده‌اند، تازه یادشان افتاده است که:« لرستانِ موجود، حاصل مدیریت‌های ناکارآمد است»(پایگاه خبری لرستان) تازه یادشان افتاده است که «آمار ایجاد ۲۳ هزار شغل در لرستان در سال ۸۹ واقعی نیست،» ( لرنا)

بسیار طبیعی است چرا که وکیل‌الدوله‌ها همیشه سال‌های آخر دوران کاری خود، بر کوس مطالبات مردم می‌زنند و جالب این است که مطالبات واقعی خود را مطالبات واقعی مردم می‌دانند. مثلاً کسی نیست بپرسد که جناب وکیل‌الدوله! شما به چه حقی « الحاق شهرستان سلسله به حوزه‌ی انتخابیه‌ی مردم خرم‌آباد را مطالبه‌ی جدی منطقه» می‌دانید؟ این سخن در کجای منطقه اعتبارسنجی شده است؟

ب: الحاق الشتر به خرم‌آباد مثل همه‌ی کارها می‌تواند نتایج متفاوتی داشته باشد از این روی دیدگاه‌های گونه‌گونی طرح شده است: اول این که شهرستان سلسله، به تنهایی شایستگی تبدیل شدن به یک حوزه‌ی انتخابیه‌ی مستقل را دارد و بهتر است در این راستا همه‌ی تلاش‌ها، هماهنگ شود. دوم این که جدا شدن سلسله از حوزه‌ی انتخابات دلفان، در صورتی که شرایط بهتر شود و مردم فرصت انتخاب بیش‌تری داشته باشند! ممکن است دلفان را یک قدم به توسعه نزدیک‌تر کند و به پروژه‌ی سناتورسازی در این حوزه‌ی انتخابات پایان داده شود! سوم این که این تفکیک ممکن است زمینه‌ای تلقی شود که در آینده حوزه‌ی انتخابات مردم سلسله، مستقل شود و چهارم این که در رقابت‌های طایفه‌گرایی حق یکی از طایفه‌های لرستان محفوظ می‌ماند! اما این طرح خساراتی هم به بار خواهد آورد از جمله این که: اولاً: انتخابات در لرستان که همین الان هم رویکردی طایفه‌گرایی دارد صد درصد تبدیل به طایفه‌گرایی خواهد شد. دوماً: حق مسلم شهرستان الشتر به تمامی پایمال خواهد شد! حتا اگر دو نماینده‌ی خرم‌آباد از مردم الشتر باشند و سوماً: مردم خرم‌آباد که همین الان نماینده‌ی واقعی ندارند! هرگز صاحب نماینده‌ی واقعی خود نخواهند شد. چرا که شهرخرم‌آباد به اندازه‌ی خود گرفتاری و مشکلات فراوانی دارد، پرسش این است که همین الان بخش‌های تابعه خرم‌آباد: چگنی، زاغه، ویسیان و چغلوندی چه خیری از نماینده‌های خرم‌آباد دیده‌اند تا شهر الشتر ببیند؟ باور داریم خرم‌آبادی‌ها اگر حساب بخش‌های تابعه را از خرم‌آباد جدا کنند خیر بیش‌تری از نماینده‌ی خود خواهند دید، حتا اگر به یک نماینده قناعت کنند و از خیر دو نماینده بگذرند!

شما حساب کنید! وقتی کسی به سادگی تنها با حمایت ….. با کسب پنج هزار رأی از مردم خرم‌آباد، پنج هزار رأی از مردم چگنی، پنج هزاررأی از مردم ویسیان، (با الحاق رأی دهندگان بخش معمولان!) پنج هزار رأی از مردم راه آهن و چهار هزار رأی از مردم چغلوندی و… برای چهار سال می‌تواند نماینده‌ی خرم‌آباد شود. مردم خرم‌آباد چگونه می‌توانند نماینده‌ی واقعی خود را انتخاب کنند.

پ: البته در این میان، داعیه‌داران فردای انتخابات هم، برای خود حال و هوایی دارند، درد این منطقه گران است و آن‌جا گران‌تر و دردآورتر می‌شود که نخبگان شهر با دیدگاه‌های فرد و گروه‌گرایانه در نشریات قلم می‌زنند و به جای این که مرهمی بر این زخم بی‌التیام بگذارند به خود حق می‌دهند که نشتر بزنند.

موضوع الحاق الشتر به خرم‌آباد در رسانه‌ها بازتاب چشم‌گیری داشته و دیدگاه‌های گونه‌گونی در این باره طرح شده است. مطلبی در یکی از رسانه‌ها خواندیم که جناب «کاییدی را از ایل دریکوند» و «رحیمی‌نسب و مقدسی» را از ایل بیرانوند خوانده و به شکلی حق به جانب هم به طرح الحاق الشتر به خرم‌آباد تاخته و این طرح را موجب رواج طایفه‌گرایی خوانده بود؛ اما سراسر نوشته پر بود از بالیدن و شوراندن طایفه‌های دیگر.

پرسش ما از نویسندگان چنین مقلاتی این است که: چرا در نوشته‌هایشان از یک طرف به طایفه‌گرایی می‌بالند و از طرفی دیگر برخی از مردم را به طایفه‌گرایی متهم می‌کنند؟ وقتی به طایفه‌ی «دریکوند» حق می‌دهیم که به شهر خرم‌آباد سنجاق شود، وقتی که به طایفه‌ی «بیرانوند و چگنی» حق می‌دهیم که به شهر خرم‌آباد سنجاق شوند، چرا به طایفه‌ی «حسن‌وند» این حق را نمی‌دهیم؟ راستی چرا همه در سخن گفتنمان و یا در نوشتارهایمان، جانب انصاف را رعایت نمی‌کنیم؟

ما از وکیل‌الدوله‌ها خیری ندیده‌ایم، سهم ما از این منازعات بی‌نتیجه، جوانان بی‌کار و افسرده و معتاد و زنانی است که ۴۷درصد به خودسوزیشان افزوده شده، صنعتی شکست خورده و کشاورزی از رونق افتاده و مردمی است به وسعت و گستردگی حوزه‌ی فعالیت کمیته امداد! فقط کمی صبر کنید برادران! نوبت به شمایان هم می‌رسد تا چهارسال، چهارسال عنوان نمایندگی این منطقه را به یدک بکشید. لطفاً کمی طاقت داشته باشید و هم‌دیگر را تخریب نکنید، زیاد نیستید! دیر یا زود نوبتتان فرا خواهد رسید! مردم را که عمری است باهم زندگی انسانی، می‌کنند به جان هم میندازید! باور داشته باشید که اخلاق از «وکیل‌الدوله» بودن برتر و بالاتر است. ز بهر هیچ، بر این هیچ، در دنیا مپیچ، ای هیچ